بگو کجاست؟
اي مرغ آفتاب!
زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز
از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم ...
دلنوشته های یه عاشق
اي مرغ آفتاب!
زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز
از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم ...
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي
و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من،
خوب و جاويدان و زيباست . ...
تا انتها تا جایی که خدا می داند.
تا روزهای بودن و دیدن
چشمانم را به شب گره می زنم.
تا هر صبح از سوی چشمانت قصه ها ساز کنم.
برایت تمامی پنجره ها را باز می کنم.
برای دلت تمام دلم را دریا می کنم.
بگو در کدامین چارسوی قاب در به دیدارم می ...
کاش میتوانستم اندوه ام رادر دستانم نهان نمایم.
کاش میتوانستم درگلو فریادم رابه زانو آورم.
کاش ..... کاش.....
اما ....
همه خیالی بیش نیست!